بخشی از شعر بلند "مردی که دوست می دارم" که به زودی توسط نشر گفتمان اندیشه معاصر به چاپ می رسد.
اثر امین کاشانی
بالای تیر برق کمتر لوس بودی
که حالا با پایی و
یک خروار گچ
یک ابروت بالا و
یکی پایین
تمام دربند را به ناز می کشی
پیش دختری که تنها دلش را بسته به زنجیری
که بر زمین می کشدم
تا قطاری نور بالا بیاید و
چشمانت که هیچ
حتا مرا
از بس که بشور
از بس که بساب
دست هام بوی تو گرفته اند و
سرانگشت هام بهانه ی تو را
خمیازه ات را دوست دارم
دهان تو بسته می شود
دهان من اما
نبودنت می سوزاندم
و کسی نیست که روی ام کشد
پتویی را
که ته مانده ی بوی تن تو بود
شب ولو شده بود آن جا
آغوش عجیب و غریبش را هم با خودش می آورد
و مدام می گفت که دارم از شب ها عبرت می گیرم
انگار من و تو پی جیزی می گشتیم
که نبود
امضای شمع
امضای از تو سوختن
من و تو عهد بسته بودیم
که تو ظرف ها را
به دنیا آمده بودی
دنیای من این بود
جیز زیادی به ته پاییز نمانده
که تو زنگ زدی
اسمت افتاده
و شماره
شماره ی چشم هات
که معاف نکردت از خدمت
میان بازوهای کسی که سخت دوستت می داشت
گویی آمده ای
هم اندازه ی من
وقتی با کفش های لژدار
تمام زمستان را با تو قدم زنم
