+ توی کارواش شیشه ی جلو می پاشید توی صورتت.
به روز رسانی: بهمن ۸۸
بخشی از یک رمان – اثر امین کاشانی
 
توی کارواش شیشه ی جلو می پاشید توی صورتت. کارواشی اینقدر بی رحم بود که همه ی شیشه ها را خراب می کرد یر سرت. دنیا خراب می شد بر سرم. لاستیک ها را و گلگیر که پر شده بود از گل. و دود سیگاری که می ترسید از پنجره ای برود بیرون.
مردم ناراضی از همه جای شهر آمده اند تا شسته شوند. و قالپاقی که معلوم نشد چه بر سرش آمد در آخر.
گناهکارترین زن من بودم با شرابی ِ متالیکی که پر شده بود از تو. و بچه هایی که مرتب در چشمان ما می نوشتند: لطفا مرا بشویید. مخصوصا که تو عاشقی و حتا چشمان تو هم عاشق.
خواستنی ترین شعر تویی تا قدم ها آفریده شوند. و دختری اینگونه تنها با خلوتی، کمُدی که تمام رخت هاش رخت بربسته اند از دختری اینگونه تنها با خلوتی.
بشمار ستاره ها را تا برگردی. من همه را شمرده ام و در جای جای این کهکشان ِ بی تو حالا حالاهاست که دیگر گم شوم. آن دری که قیژ قیژ صدا می کرد را درستش کردم و ظرف ها را شستم. قاشق ها را و چنگال ها را گذاشتم توی همان جا ظرفی ای که می گفتی خوب نیست. همانجا بنشین سر جات. این لات بازی هات را بگذار برای آنکه فحش به ناموست داد و با دنده ای معکوس تمام غیرتت را درنوردید و گم شد در پیچی که هیچگاه نپیچیدی اش. و در این دره ی من که پر است از گل های زنبق و بوته های قشنگ.

جمعه 25 دی 1388

عناوین آخرین یادداشتها