+ ایام خجسته ای در کار نیست.
به روز رسانی: اسفند ۸۸
بخشی از یک رمان – اثر امین کاشانی
 
ایام خجسته ای در کار نیست. هرچه که هست همین است و هرچه هم که به امید هرچه ها بنشینی فقط نشسته ای. فکر کن چند سال نوری مانده تا. فکرش را هم نکن. این بار سجده ی من از دوری تو هم طولانی تر. و ذره ای دراز که شوم، عمدی در کار نیست. این جریانی ست که به پیش می برد، خواهی و نخواهی، که فوق ایدیهم.
من در سایه زاده نشدم. گرفتگی ام از ماهی بود هلال و، هول و ولایی که افتاد در سرم. بگذار بیفتم بر دیوار. سایه زنی، طرحی از یک جفت چشم زاغ و، رنگ کدر لبم که بردارد این منظره ی استوایی را، دور از دسترسم. به خواب حتا آویزان گوشواره هام و تاب، تاب، مست از بوی گردنی باریک تر از باریکه ی چشمانم. آرام آرام چایی ات را می خوری. من دو تا خورده ام. یکی دیگر هم می ریزم، ریخته می شوم در سایه ها، پا به پات، که پس نمی کشم از پاهات. دست بیندازی ام در کمر کش این آفتاب اگر دور کمری گاه باریک و نیفتی از چشم فقط. با احتساب چشم هات که بی حساب هم نبود پام بلغزد در زخمی کاری و شبیه ترین آینه از دست بیفتد و بشکند. آنقدر بزرگ شده بودی که دسته گلی دست گیری و تقریبا شبیه مردی که نمی دانم. از بالای تیر چراغ برق، دید می زدی اسباب اثاثیه هام را با کارتن های موزی و یک مشت خرت و پرت. بین ابرها نبودی که می شد نبارند بر سرم خطوط شکسته را با اما و اگرهای بسیار. می خواستم شاخه هام را از این ورطه بکشم بیرون تر از هرچه بوسه ی ابرهاست و مردانه بلمی روبروی من. همان موقع چنان صاعقه ای خورد بر فرق سرم، که از کجا خورده ام و فرو ریختم از لابلای شعر. عجیب اتفاق افتاد آغوشی که در گوشه ی پرتی از من از قلم افتاده بود. تکان می خوردم، دور و برم پر می شد از جای خالی ات، تا سوار بر کالسکه ی بی سوار مزمزه کنم لهجه ای را که نقش بسته بودی اش بر خاتمی از لبانم. در پیچ و خم زاینده رود، که چشم هایت مرا پل می شوند. پل ها طعم گز می دهند. گردها را می تکانم تا بتکانی ام در ولگردی ات، پر شوم از گمشده ای که رد بوسه هات را گرفته، قد و بالایم را، تا آتشگاه اتفاق. که اصفهان پر شود از گنبدهای فیروزه ای و فردا شب، پیش تو گازوئیل ها، که تاوان چه را پس دهند، که بسوزند و بسازم با دلی که کیلومترهاست به دنبال می کشی اش.

یکشنبه 27 دی 1388

عناوین آخرین یادداشتها