+ در بیست و پنج کیلومتری مرد قصه، ایستگاه چندم راه آهن.
به روز رسانی: فروردین ۸۸
بخشی از یک رمان - اثر امین کاشانی
در بیست و پنج کیلومتری مرد قصه، ایستگاه چندم راه آهن. زنی به فاصله ی تقریبا دو متر از مرد سبیلو ایستاده بود و داشت یک چیزی را حالی او می کرد. سه سال و خورده ای بود که رمانی نخوانده بودم. حالا با چه ادعایی آدم می تواند خودکار بردارد و بنویسد. واقعا که دل شیر می خواهد. من با دل شیر به خیلی جاها رفته بودم. دفعه ی قبل که عید رفتیم آفریقای جنوبی نفهمیدم که واقعا بهشت است. چه لذتی بود که نبردیم ما. حتا مصادف شده بود با تولد داداش سامان. خستگی این روزهام حد و مرز نداشت. یعنی نه از این مرزها داشت و غصه های دلِ من ِ غمگین که حدی نداشت. " پدر مصب مثه تونل وحشت می مونه "
که مزه ام را بچشی. که با روزهام و شب هات خداحافظ و در این خرداد رویایی دو ماه دیگر در انتظار بنشینی تا متولد شوم... با چادری مشکی و مقنعه ای که صورتم درش می درخشید.
که آمدی و دست بردی ام در جواهری از بلور و برلیان.
خواستم صورت به صورت رازها گویم تو را
صورتم نزدیک شد
صورت ماه تو نیز
ناگهان دیگر ندیدم من تو را
ناگهان موجی ز قلب بی قرار
عکس نابت را به خاطرها سپرد
من فقط ماندم و افسوسی ز عمر
دوشنبه 17 اسفند 1388
عناوین آخرین یادداشتها